تبليغاتX
تذكرةالطنّازان
شرح مختصري از زندگي بزرگان عرصۀ طنز

 

سلام همراهان همیشگی تذکره الطنّازان.

از اونجایی که این روزها، روزهای عذاب آور و وحشتناک امتحانه، فرصت کمتری برای به روز کردن داریم. امّا چون بالاخره تونستیم یه مطلب طنز از شهید مهدی رجب بیگی پیدا کنیم، دلمون نیومد به روز نکنیم. این شد که با هزار و یک بدبختی(!) به روز کردیم تا شما هم از این مطلب متلذّذ بشید. فقط لطفاً بعد از خوندن این پست برای شادی روح ما شهیدان راه امتحان(!) و علم و دانش و انرژی هسته ای(!)، دعا کرده و فاتحه ای بفرستید!

به قول گویندگان خبر:

ضمن خداحافظی از محضر شما، توجّهتونو جلب می کنیم به خوندن مطلب زیبای زیر:

 

زندگی دموکراتیک

من تازه از فرنگ برگشته ام و متوجه شده ام که اوضاع خیلی فرق کرده و من در یک خانوادۀ کاملاً دموکراتیک زندگی می کنم. تمام کارهای خانۀ ما به شکل دموکراتیک انجام می شود. تمام اتاقهای خانۀ ما به جای کاغذ دیواری با انواع و اقسام پوسترها به شکل دموکراتیک پوشیده شده است. یکی از برادرانم روی درب اتاق خواب پدرم نوشته:«ما خواستار ادارۀ امور خانه از طریق یک شورای دموکراتیک هستیم.» و پدرم زیر آن نوشته:«انتخابات شورای امور مالی به زودی انجام خواهد شد.» بر روی دیوار آشپزخانه کاغذی نصب شده که مضمون آن چنین است:«برای تصمیم گیری در مورد نحوۀ پخت غذاها جلسه ای در روز جمعه در محل باغچۀ چمن خانه تشکیل خواهد شد. از افراد علاقه مند خانه دعوت می شود در این جلسه شرکت نمایند. نمایندۀ انتخابی امور غذایی.»

روی درب اتاق خواهرم این جمله جلب نظر می کند:«ریوزیونیستها رسوا خواهند شد!» و روی درب اتاق برادرم هم این جمله نوشته شده است:«عجب جنبشی بود مائو!» صندوق انتقادات و پیشنهادات دم درب خانه قرار دارد.

خانوادۀ ما واقعاً دموکراتیک است. ما یک خانوادۀ 8 نفری هستیم. پدرم و مادرم و بابک و بوبک و پوپک و پونک و پوشک و خودم که ژوژک هستم. بابک از همه کوچکتر است و سه سال دارد. او از دیروز تا به حال در تخت خوابش تحصّن کرده و خواسته های خودش را بالای تختش آویزان کرده است. او خواستار امور زیر است:

1ـ تعویض پستانک هر دو هفته یک بار.

2ـ اضافه کردن یک پیمانه شیر در روز.

3ـ کاهش مدّت تعویض شلوار لاستیکی.

4ـ حق سوار شدن در کالسکه هر روز به مدت نیم ساعت.

5ـ خرید یک نوع اسباب بازی در ماه.

6ـ تعویض تخت فنری(ارتجاعی) با یکی تخت چوبی.

تا کنون پونک و پوپک از خواسته های بابک پشتیبانی کرده اند و هر نوع فرصت طلبی و تعلّل را در انجام خواسته های بابک عملی ضدّ نقلابی قلمداد نموده اند. من هم تصمیم گرفته ام که از خواسته های وی پشتیبانی کنم چون اگر او به تحصّن خود ادامه دهد، از نظر بهداشتی ورود به خانه غیر مقدور می شود!

بوبک یک ماه است که با دختری به نام فی فی عروسی کرده. هنوز پیامهای تبریک به وی سرتاسر دیوارهای خانه را پوشانده است. جملاتی از قبیل:«ازدواج پیروز است، تجرّد نابود است»، «فی فی خانوم و بوبک خوشبخت باید گردند»، «ای فی فی، ای بوبک، پیوندتان مبارک»، «برادر و زن برادر عزیز، پیوند ضد امپریالیستی شما قابل تقدیر است.»

پوپک هم دختر مبارزی است. او کلاس دوم دبستان است و دیگر خواهران و برادرانم می خواهند حمایت او را جلب کنند و بدین منظور هر یک، روازنه نیم ساعت برایش سخنرانی می کنند. ولی او به همۀ آنها می گوید:«خواهران و برادران، با هم متّحد شوید!» و اما خواهر دیگرم پوشک، که امسال تازه دانشگاه قبول شده است. او هم کاملاً فرق کرده است و دیگر مثل سابق عکس هنرپیشه ها را جمع آوری نمی کند.او یک عکس بزرگ چه گوارا توی اتاقش آویزان کرده است و می گوید:«چه گوارا یکی از خوشگلترین انقلابیون جهان است! او عاشق کارگران شده است و تمام کارهایش کارگری است. لباس کارگری می پوشد، کتاب کارگری می خواند، عکس کارگری به دیوار اتاقش می زند، موزیک کارگری گوش می کند، عطر کارگری می زند، فیلمهای کارگری می بیند، در گردهمایی های کارگری شرکت می کند و ...

خلاصه تمام افراد خانوادۀ ما امسال انقلابی شده اند و هر یک طرفدار حزبی و دسته ای. امروز مادرم یک آگهی جدید روی درب اتاقش نصب کرده است:«جلسۀ زنان مبارز و زحمتکش خانه هر هفته روزهای یکشنبه از ساعت 2 تا 3 لب حوض تشکیل می شود.» من و پدرم هم برای آنکه عقب نمانیم یک جبهۀ دموکراتیک تشکیل داده ایم. قرار است در جلسۀ اعلام موجودیت که فردا تشکیل می شود، موضوع چگونگی باز کردن در حیاط را در مواقعی که کسی زنگ می زند، بررسی نماییم تا عمل باز کردن در حیاط به شکل دموکراتیک انجام شود.

پونک که مسئول امور نظافت می باشد، اعلام کرده است که:«برای دریافت کارت ورود به حمام روزهای پنج شنبه از ساعت 1 تا 2 به اتاق اینجانب مراجعه کنید.» الغرض تمام کارهای خانۀ ما به شکل دموکراتیک انجام می شود و من خیلی خوشحالم که در چنین خانه ای زندگی می کنم. افراد خانۀ ما حتّی اتومبیلهایشان را هم به شکل دموکراتیک در حیاط خانه پارک می کنند. واقعاً که زندگی دموکراتیک چقدر شادی آفرین و لذّتبخش است. کاش تمام خانواده ها مثل ما زندگی می کردند. رشد فکری آن قدر در خانوادۀ ما بالاست که پوپک 8 ساله روی درب توالت نوشته:«رفقای انقلابی، لطفاً سیفون را بکشید!»

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت 12:17 توسط سعيده و زهرا |

 

به نام خدا

سلام.

این پست هم به معرّفی یکی دیگه از طنزپردازان پرداختیم که فکر می کنیم مثل آقای خطیبی نوری کمی ناشناخته باشند. آقای مهدی رجب بیگی. زندگیشون یه جورایی جالبه. لااقل خود ما وقتی خوندیم ... بخونید تا متوجّه بشید.

شهید    مهدی رجب بیگی      نام پدر محمد

محل تولد – دامغان

سال تولد – 2/5/1336

محل شهادت – تهران ( ترور توسط منافقین )

سال شهادت – 5/7/1360

محل دفن – گلزار شهدای بهشت زهرا ( س ) قطعه 24 ردیف 97 شماره 4

 

مهدی رجب بیگی در سال 1336 در شهر دامغان به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی خود را در تهران گذراند. در سال 1354 در رشتۀ مهندسی راه و ساختمان دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. در فعالیتهای دانشجویی شرکت موثّر و فعال داشت و از دانشجویان پیرو خط امام در جریان تسخیر لانۀ جاسوسی به شمار می آمد. در زمینۀ ادبیات ذوقی وافر داشت و از او آثار بسیاری اعم از مقالۀ ادبی، سیاسی و شعر در نشریات پس از انقلاب به چاپ رسیده و برخی از سروده های او اجرا شده و از سروده های موفق زمان خود به شمار می آید. مجموعۀ آثار او را انتشارات شرکت جهاد تحقیقات و آموزش(جهاد سازندگی) در کتابی با عنوان «می رویم تا خطّ امام بماند» چاپ کرده است. رجب بیگی در زمینۀ طنز نیز ذوق سرشاری داشت. از او مطالب طنزآمیزی اعم از نثر و نظم در روزنامۀ جمهوری اسلامی، نشریۀ جهاد و جاما و نشریات طنز دانشجویی به چاپ رسیده است.

افسوس که شهادت ناجوانمردانۀ او در 5 مهر 1359 در شهر تهران به دست منافقین، امکان تداوم بهره گیری از این ذوق و توان را به جامعه نداد.

یادش گرامی باد.

 

اینو هم بخونید:

 

مهدی رجب بیگی درروز دوم مرداد ماه سال یکهزاروسیصدوسی وشش درشهرتهران متولد شد. اودوره های تحصیل راهنمایی و متوسطه را به خوبی پشت سر گذاشته وتوانست وارد دانشگاه شده و فارغ التحصیل رشته مهندسی شود وبیشتر بتواند در خدمت جامعه باشد .او شرکت گسترده ای در فعالیتهای انقلابی داشت وبه همین دلیل تحت تعقیب نیروها ی سازمان مجاهدین خلق(منافقین)بود تااینکه درروز پنجم مهرماه سال یکهزارو سیصدو شصت در خیابان برادران مظفر جنوبی (صبای جنوبی) موردشناسایی وحمله مسلحانه عناصر ضدانقلاب قرارگرفته وبراثراصابت چندین گلوله اسلحه کمری به شهادت رسید.

و این هم یه متن، البته نطنز! 

  • از دستنوشته های معلم و جهادگر شهید مهدی رجب بیگی

میرویم تا خط امام بماند .

خطی که از ابراهیم آغاز شد و در تداوم سرخ خویش با دستهای پاک محمد و علی به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین را از جور حکومت قابیلیان برهاند .

 

میرویم تا خط امام بماند .

خطی که تبلور قاطعیت بر علیه جباران ، عصاره عصیان مستضعفان بر علیه مستکبران ، فریاد همیشه مظلومان ، راه پیروز محرومان است .

 

می رویم تا خط امام بماند .

خطی که رسالت گسستن زنجیرهای اسارت از دست و پای مغضوبین زمین را بر عهده دارد .

 

می رویم تا خط امام بماند .

خطی که پیام قیام پیروزمند مستضعفان را بر تارک تاریخ خواهد داشت و پوزه کثیف جلادان را سرانجام به خاک خواهد مالید .

 

می رویم تا خط امام بماند .

خطی که راه پیروز انقلاب کبیر اسلامی خلق دلاور ایران است و باید که حماسه قیام را تا دور دستها بکشاند و نهال انقلاب را در دل خلقهای تحت ستم جهان بنشاند .

 

می رویم تا خط امام بماند .

خطی که با نفی هرگونه سازشکاری و ستمکاری ، نوید نابودی سازشگران و ستمکاران را با خود همراه داشت .

 

می رویم تا خط امام بماند .

خطی که پاسدار خون رزمندگان دلیر و شهیدان بخون خفته امت قهرمان ایران است .

خطی که سرانجام شوم امپریالیسم و سلطه گران اجنبی را هم اکنون بر قله عالم نمایان ساخته و دژ مستحکم توحید را در دور دستهای هر ستمکده برپا خواهد داشت .

 

... میرویم تا خط امام بماند .           

 

راستی، به پستی که به جناب آقای محمد جاوید اختصاص داده بودیم دوباره سری بزنید.

 

تا بعد از تموم شدن امتحانا!

خدانگهدار

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 11:32 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام دوستان.

اوّل یه خبر خوش بدم. به لطف خدای متعال و دعای شما دوستان، حال مادر بزرگوار دوست عزیزم بهتر شده و از بیمارستان مرخصشون کردند.

ان شاءالله همۀ مریضها هر چه زودتر سلامتی کامل خودشونو به دست بیارن.

برای این پست تصمیم گرفتیم که یه گریزی بزنیم به طنزپردازان امروزی. چون اگه بخوایم به ترتیب بیایم جلو، هیچ وقت نوبت به امروزیا نمی رسه. خوب این طفلکا هم گناه دارن!(خدا از سر تقصیرات همه بگذره!)

برا این پست ما یه پارتی بازی کردیم و رفتیم سراغ آقای مهدی استاد احمد.

نام: مهدي

نام خانوادگي: استاد احمد

نام مستعار: ميم.الف مستعار، استاديار

تولّد: 1356

بیوگرافیشونو از زبون خودشون بخونید.

متولّد سال 1356 هستم. از قبل از سال 80 شعر مي‌گفتم و وبلاگ داشتم و از اينجور كارا! ولي به طور جدّي از وقتي شروع به كار كردم كه در حلقۀ رندان شروع شد. آقاي زرويي نصرآباد اين شب شعر رو راه انداختند و با برخورد خوبشون باعث شدند كه من در همون شب شعر در حلقۀ رندان شروع كنم به‌طور جدّي شعر گفتن و بعد از اون با آقايان نادر ختايي و افشين حسينخاني و حسن صنوبري گروهي به اسم گروه گندم رو تشكيل داديم و بعد آقايان جلال سميعي و حامد مراديان و رضا ساكي هم به اين گروه اضافه شدند و بعد در راديو جوان با برنامه‌هايي همکاری کردم مثل: ما خودمونيم، كاملاً جوانانه، آخرشه، توپ، جووني آزاد فعلي و جووني به وقت فرداي مرحوم!

به طور پراكنده هم كارهايي داشتم. مثلاً در نشريۀ «گل‌آقا» دیوان اخبار رو مي‌نويسم. در «دختران» مدّتي صفحۀ شوخيشو مي‌نوشتم. گه‌گداري در «اطّلاعات هفتگي» صفحۀ در حلقۀ رندان كه آقاي رفيع اداره‌ش مي‌كنند مي‌نويسم. با بچّه‌هاي گروه گندم دو سه تا فيلمنامۀ طنز براي كلينيك فيلمنامۀ طنز دفتر طنز حوزۀ هنري نوشتيم. مثلاً يكي از اونها شام عروسي بود كه آقای پیمان معادی نويسندۀ فيلمنامه بودند كه فيلمنامۀ خام رو نوشته بودند و ما قسمتهاي طنزي به اون اضافه كرديم.

من مدّتي شعر جدّي مي‌گفتم و مخاطبانم مي‌خنديدند. بعد گفتم حدّاقل اسمشونو بذارم طنز كه وقتي مي‌خندند ضايع نشم!

و اینم یه شعر طنز از آقای استاد احمد.

 

رفع خطر
بی همگان به سر شود بی تو مگر نمی شود ؟!
در دل بی قرار من عشق تو شر نمی شود

گر نروی تو از برم من بگریزم از درت
موهبتی برای من مثل سفر نمی شود

لطف کن ای نگار من دور شو از کنار من
با دو – سه متر فاصله رفع خطر نمی شود

کور شد اشتهای من ناز نکن برای من
قند و عسل برای تو مثل پسر نمی شود !

اسب خیالِ شعر من می رمد از کنار تو
عشوه ی بیهوده نکن اسب که خر نمی شود

هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی
دامن ضد آبِ من یک ذره تر نمی شود

سرو چمان من دگر همدم گل نمی شود
میل چمن نمی کند سیخ ِ جگر نمی شود !

دایره ی خیال اگر مستِ شعاع ِ چشم تو
زاویه ی نگاه من با تو وتر نمی شود (؟!)

حرف به افراط زدم گیج شدم قاط زدم
شعر که همواره چنان درّ و گهر نمی شود

یا تو بیا به خانه ام یا ببرم به خانه ات
یا برو بی خیال شو یا دم ِ در نمی شود

مایه ی انحراف من ! گوش کن اعتراف من :
بنده هم عاشقم ولی زیر ِ گذر نمی شود !

سلامت و موفّق باشید.

خدانگهدار

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت 22:27 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام علیکم.

از اینکه دیر به دیر به روز می کنیم عذر می خوام. حقیقتش چند روز پیش می خواستم به روز کنم، منتها مشکلی پیش اومد که نشد. مادر دوست عزیزم سعیده ناخوش هستن و در بیمارستان بستری شدن. از طرفی ناراحت دوستم عزیزم هستم، از طرفی هم درگیر تحقیق و درس و کارای دیگه و خلاصه دست تنها شدم و سرم خیلی خیلی شلوغه. اینه که نمی تونم به روز کنم. به همین خاطر از همۀ شما عذر میخوام و خواهش می کنم برای سلامتی مادر دوست عزیزم دعا کنید.

الّلهمّ اشف کلّ مریض.

خوب میرم سراغ معرّفی یکی دیگه از طنزپردازان محترم: پرویز خطیبی نوری

(ببخشید که عکسی از آقای خطیبی نوری پیدا نکردیم. هر کس عکسی از ایشون داره بفرسته تا ما هم بذاریم)

 

پرویز خطیبی نوری، نوۀ دختری میرزا رضای کرمانی بود که در اواخر سلطنت رضا شاه فعّالیّت مطبوعاتی خود را به طور جدّی، با سرودن اشعار طنزآمیز در روزنامۀ توفیق شروع کرد. ولی بیشتر شهرت خود را مدیون سرودن تصنیفها و ترانه های فکاهی بود که اغلب به صورت پیش پرده در تئاترهای آن دوره توسّط حمید قنبری، مجید محسنی، جمشید شیبانی و دیگران اجرا و از رادیو پخش می شد.از سال 1322 در رادیو تهران به نوشتن نمایشنامه و ترانۀ فکاهی پرداخت که از آن میان می توان نمایشنامۀ قوام السّلطنه و  اکبر خان و  ملّی شدن صنعت نفت و رادیو بی بی سی و غلام یحیی پیشه وری را نام برد. پس از کودتای 1332، اجازۀ ادامۀ همکاری با رادیو را نیافت. در 1340 به عنوان نویسنده و تنظیم کنندۀ برنامه های «صبح جمعه» به رادیو بازگشت و پس از چهار سال شخص هویدا از ادامۀ همکاری او با رادیو جلوگیری کرد. در 1352، سریال هردمبیل را برای تلویزیون ساخت که با آن به طور رسمی مخالفت شد. در آبان 1328 اوّلین شمارۀ هفته نامۀ حاجی بابا را با خطّ مشی فکاهی ــ انتقادی منتشر ساخت که تا کودتای 28 مرداد ادامه یافت و صد و هفتاد و سه شماره از آن چاپ شد که به تیراز پنجاه هزار نسخه در هفته نیز رسید که درآن زمان تیراژ قابل توجّهی بود. وی پس از کودتا دستگیر و زندانی شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تا مدّتی انتشار حاجی بابا را ادامه داد.

 

بگم یا نگم

 

می خوام نماینده بشم                             ــ بشم یا نشم؟

وکیل آینده بشم                                       ــ بشم یا نشم؟

برم تو مجلس بشینم                                ــ برم یا نرم؟

گل از تو باغچه ش بچینم                           ــ برم یا نرم؟

می خوام بگم من عاقلم                            ــ بگم یا نگم؟

رأی زیاد می خواد دلم                               ــ بگم یا نگم؟

ــ کارت چیه؟                                           ــ بشین و پاشو

ــ به درد ما نمی خوری                              یه راه بهتری برو

کاری که ثمر داشته باشه                           واسه ما اثر داشته باشه

می خوام که سرپرست بشم                      ــ بشم یا نشم؟

صاحب هر چی هست  بشم                         ــ بشم یا نشم؟

می خوام برم به پشت میز                            ــ برم یا نرم؟

واسه خودم بشم عزیز                                 ــ برم یا نرم؟

می خوام که هر لحظه بگم                            ــ بگم یا نگم؟

من همه کاری بلدم                                     ــ بگم یا نگم؟

ــ کارت چیه؟                                            ــ خطّ و نشون

برای این، برای اون                                      تخصّصم تو این کاره

ــ خوب برو مانع نداره                                   برات ترقّی میاره.

 

 

در آخر باز هم از همۀ شما دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مادر گرامی سعیده دعا کنید.

سلامت و پیروز باشید

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 19:26 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام.

بی هیچ مقدّمه ای می ریم سراغ زندگینامۀ پدر کاریکلماتورنویسی

پرویز شاپور

نام: پرویز

نام خانوادگی: شاپور

نام مستعار: کامی، کامیار، مهدخت

تولّد: 1302 قم

وفات: 1378

نام فرزندان طبع: کاریکلماتور(3 جلد)، با گردباد می رقصم، موش و گربۀ عبید زاکانی، تفریحنامه(با بیژن اسدی پور)، فانتزی سنجاق قفلی

 

پرویز شاپور، پدر کاریکلماتورنویسی ایران، در اسفند 1302 در قم به دنیا آمد، امّا شناسنامه اش را از تهران گرفتند. کودکی و نوجوانی را در تهران سپری کرد. دوران ابتدایی را در مدرسۀ دقیقی گذراند، از دبیرستان دارایی دیپلم گرفته و از دانشگاه تهران مدرک لیسانس اقتصاد را دریافت کرده و به استخدام وزارت دارایی درآمد. او در مدرسه صنعتي آن سالها شاگرد علي اسفندياري(نيما يوشيج) بود. در سالهای ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوۀ خالۀ مادرش که پانزده سال از او کوچک‌تر بود، ازدواج کرد. رابطۀ زناشویی این دو به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود، که فروغ در اشعار خود به او اشاره کرده و شاپور نیز از «کامی» به عنوان نام مستعار وی استفاده می‌کرده‌است. کار مطبوعاتی را زمانی که معاون دارایی اهواز بود آغاز کرد و ابتدا با نشریات خوزستان به همکاری پرداخت. در سال 1333 اوّلین جملات کوتاه او که بعدها کاریکلماتور نام گرفت در مجلّۀ سپید و سیاه به چاپ رسید. از سال 1346 با مجلّۀ خوشه به سردبیری احمد شاملو همکاری داشت که اوّلین بار کاریکلماتور در آن نشریه به کار رفت. این عبارت ابداعی را شاملو ساخت و منظور آن کاریکاتوری است که با کلمات بیان می شود. شاپور عضو هیئت تحریریۀ مجلّۀ توفیق نیز بود. در آن مجلّه با نامهای مهدخت و کامیار جملات کوتاه می نوشت که برخورد آرار و عقاید چاپ می شد و در صفحات «دارالمجانين» و «سبديات» مطلب می نوشت. ایجاز، اختصار و امساک در استفاده از کلمات، از ویژگیهای عمدۀ سبک شاپور است که پس از او از سوی دیگران بسیار مورد تقلید قرار گرفته، ولی همچنان کاریکلماتورهای او از جهت لطافت، عمق و ایجاز، منحصر به فرد است. درآمیختن وسواس در استفاده از کلمات، با ظرافت در بیان و لطافت در نگاه، کاریکلماتورهای شاپور را رنگی شاعرانه بخشیده و آن را در جایگاه والاترین مرتبه های طنز نشانده است. مرتبه ای که ابتدا به خاطر پیشرو بودن سبک کار شاپور، چندان به آن توجّه نشد و مورد بی مهری نیز قرار گرفت. ولی بعدها کتابهای کاریکلماتور، ابتدا در آمریکا برای فارسی زبانان به فارسی منتشر شد. سپس در ایران، همراه با بخش تازه ای از نوشته های شاپور در نوبتهای متعدّد به چاپ رسید. نام پرویز شاپور در تاریخ طنز ادبیات ایران، با کاریکلماتور عجین شده است و او به پدر کاریکلماتورنویسی در ایران مشهور است. شاپور در دو نمايشگاه نيز شركت داشته است، يكي به طور مستقل در گالري زروان در سال 1354، و يكي هم به طور جمعي در نگارخانه تخت جمشيد در سال 1356 با بيژن اسدي پور و عمران صلاحي. شاپور پس از جدایی از فروغ، هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخر عمر همراه با کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد و سرانجام در چهاردهم مرداد سال ۱۳۷۸ در بیمارستان طوس تهران درگذشت. آرامگاه پرویز شاپور در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است.

 شبانگاه جمعه 15 مرداد 1378 درگذشت.

 

کمی از زندگی پرویز شاپور را از زبان خودش بخوانید.

 

ما خانواده گربه دوستي هستيم . از قديم ، هميشه گربه توي خانه مان داشتيم . يادم مي آيد كه زمستانها اين گربه ها مي آمدند و با ژستهاي مختلف روي كرسي مي نشستند . گاهي خوابيده بودن ، يك وقت نشسته بودند و يك وقت هم با هم بازي مي كردند . اين است كه من با خطوط تن گربه خيلي آشنا هستم و ميتوانم بكشمش ، در صورتي كه فيل را نميتوانم بكشم .

گربه مثل يك لوكوموتيو است كه دو تا واگن دارد: موش و ماهي . ميتوانم بگويم كه كشيدن ماهي برايم آسان است چون خيلي ايستاده ام و ماهيها را توي تنگ يا حوض نگاه كرده ام.

 توي نوشته هايم هم همينطور است . مثلا به «رنگين كمان» ميپردازم و درباره اش كاريكلماتورهاي زياد مينويسم. بعد رهايش ميكنم. يك وقت يادم مي آيد كه در نوشته هايم تصوير چيزها خيلي وجود داشت . تصوير چيزها در آب. مثلا گفته بودم: وقتي تصوير گل محمدي در آب افتاد، ماهيها صلوات فرستادند. يا فرض بفرماييد در زمستان وقتي تصوير درخت در آب افتاد آنقدر ماهي گلرنگ روي شاخه هايش نشست كه مثل درخت بهاري غرق شكوفه شد. به طور كلي حس ميكنم كه توانسته ام خودم را بشناسم . از بچّگي خيام را از بربودم . از رباعيات خيام كه از نظر حجم خيلي هم كم است، مفاهيم زيادي گرفته بودم. خيلي بيشتر از آنچه كه شايد آدم از خواندن يك ديوان پر از قصيده هاي بلند ميگيرد. هروقت چيزي ميديدم كه جلب نظرم را ميكرد و مي آمدم درباره اش با پدر و مادرم صحبت ميكردم. حرفم را نمي فهميدند. حتّي چند بار سر اين موضوع كتك خوردم. حرفم را ميخوردم و جويده جويده صحبت ميكردم. خلاصه از همان اوّل عامل كوتاه نويسي و كوتاه گويي با من بود.

 شاید هم سعي كرده ام كه «شاعرانه»ها در نوشته هايم بيشتر باشند. براي اينكه حس كرده ام كه هم گفتنشان برايم آسان تر است و هم مردم بيشتر دوستشان دارند. اما من خودم بيشتر آنهايي را دوست دارم كه جنبه طنزشان قوي تر است. من هميشه نگران آن هستم كه از من بپرسند طنز يعني چه؟ چه بسا شبها از ناراحتي و نگراني اين سوال خوابم نبرده است. در لحظه اي كه كار مي كنم ـ چه نوشتني چه كشيدني ـ احساس آرامش عجيبي دارم و لحظات جهنّمي برايم به لحظات بهشتي تبديل مي شوند . مثلاً وقتي با سنجاق قفلي بازي مي كنم، ديگر ياد بدهكاريهايم  نمي افتم و كيف مي كنم از اينكه توانسته ام مثلاً 150 كار مختلف يك سنجاق قفلي كوچولو بكنم. وقتي آدم كار مي كند هم لحظات را خوش گذرانده و هم وقتي شب احياناً در آينه نگاه مي كند، مي تواند به خودش بگويد :«آفرين، شاپور»!! ـ يك روز اين ماژیک های رنگي را ديدم و خيلي خوشم آمد. يك دسته خريدم و آوردم خانه. بعد، يك روز مادرم و اهل خانه تصميم گرفتند بروند مسافرت، به زيارت. چون قبلاً يك بار دزد به خانه مان زده بود، قرار شد من بمانم و مواظب خانه باشم. تا آن وقت، طرح هايم را بيشتر توي كافه ها و ترياها مي كشيدم. وقتي اجباراً توي خانه ماندم، چون ميز بزرگتري وجود داشت و من هم جاي بيشتري داشتم كه ماژيكهايم را پخش كنم، توانستم طرح هاي رنگي بكشم .اين طور بود كه رنگ به طرح هاي من راه يافت.

 ــ من طرح كشيدن را با سنجاق قفلي شروع كردم، ‌هم از جهت اين كه واقعاً قيافه اش را خيلي دوست دارم، هميشه در ذهنم هست، و هم اين كه در واقع، ‌طراحي از آن كار نسبتاً آساني بود. سنجاق قفلي صورت ساده اي دارد و مي شود باهاش بازي كرد.

ــ چيزهاي هستند كه در ذهن من مي مانند، مثلاً از جبري كه اجباراً درمدرسه خواندم،‌ چيزي كه بخاطرم مانده، دسته راديكال است.

ــ يك مقدار اشياء ديگر هم ايستاده اند و نوبت آنها هم مي رسد . به طور كلي، ‌من ساختمانم طوري است كه نمي توانم درباره يك شي حقّ مطلب را ادا نكنم. حالا به سنجاق قفلي پرداخته ام و تا آنجا كه امكان دارد، حقّش را تضييع نمي كنم!

 

 نمونه ای از کاریکلماتورهای او را می خوانیم:

 

  • درخت را به اندازۀ بهار دوست دارم.
  • قطرۀ باران در مرکز دایره ای که روی آب ترسیم می کند جان می سپارد.
  • سایۀ چهار نژاد یکرنگ است.
  • آب تنی ماهی یک عمر طول می کشد.
  • گربۀ پرتوقّع انتظار دارد موش به خودش سس گوجه فرنگی بزند!
  • شب نمی گذارد چراغهای خاموش همدیگر را ببینند.
  • در آستانۀ در خروجی زندگی، جسدم را جا گذاشتم.
  • عمر پاییز صرف پرپر کردن گلها می شود
  • قلب، سخنگوی زندگی است.
  • گرسنگی، سالن سخنرانی دهان را تبدیل به سالن غذاخوری می کند.
  • آتش خشم، شکوفۀ لبخند را می سوزاند.
  • آدم پرتوقّع، سلام نکرده منتظر جواب دارد.
  • ایستادگی جنگل، طوفان را زمینگیر می کند.
  • تنگ آب، لبریز از آرزوهای دریایی ماهی است.
  • سایۀ رنگ پریده ام هنگام غروب در حال احتضار به سر می برد.
  • فاصلۀ بین موش و گربه بستگی به زرنگی طرفین دارد.
  • گلهای تشنه تا مرتفع ترین ابرها به پا خاستند.
  • گلدان شکسته در سطل زباله انتظار گل پژمرده را می کشد.
  • آدم گرسنه، از زندگی سیر می شود.
  • هر درخت پیر، صندلی جوانی می تواند باشد.
  • دست تقدیر، تصویر گلی را که به آب افتاده بود به گیسوان دختر دریا زد.
  • سلام، متواضع ترین واژه است.
  • سوراخ موش، روزنۀ امید گربه است.
  • قلبها در سراسر جهان به یک زبان تکلّم می کنند.
  • وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد،ماهی ها صلوات فرستادند.

  • اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،قفسی به بزرگی آسمان می سازم.

  • به عقیده گیوتین،سر آدم زیادی است.

  • به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد.

  • قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.

  • به نگاهم خوش آمدی.

  • قطره ی باران، اقیانوس کوچکی است.

  • هر درخت پیر،صندلی جوانی میتواند باشد.

  • برای اینکه پشه ها کاملا نا امید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گزارم.

  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده ی محبوس است.

  • غم، کلکسیون خنده ام را به سرقت برد.

  • بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند.!

مصاحبۀ استاد ابوالفضل زوریی نصرآباد با پدر کاریکلماتورنویسی را اینجا بخوانید.

ببخشید اگه ناقصه. باور کنید نهایت سعیمونو کردیم که چیز بیشتری دستمون بیاد. امّا همه جا جز همینا چیز دیگه ای پیدا نکردیم.

شاد و پیروز باشید و خدانگهدار

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 12:42 توسط سعيده و زهرا |

 

سلام.
با تأخیر خیلی زیاد و با شرمندگی فراوان سال نو رو خدمت همه ی شما بزرگواران تبریک عرض می کنم و سال خوب و خوش و همراه با موفّقیّت و سلامتی براتون آرزو می کنم.
خدمت دوستان عزیزی از کم پیدایی ما ناراحتن و می گن کجایید عرض کنم من مدّتیه که به اینترنت دسترسی ندارم. کافی نت؟ حرفشم نزنید. خلاصه باور کنید دلم برا همه چیز، وبلاگ، نوشتن زندگینامه ی بزرگانی که حقّ زیادی گردنمون دارن، خوندن کامنتای گرم و بعضاً پر از تیکّه ی شما که واقعاً بخش جذّاب وبلاگمونه و من خیلی دوستشون دارم و ... تنگ شده بود. امّا چه می شه کرد. باید همین وضعو تحمّل کرد. نهایتاً هفته ای دوبار (شنبه ها و سه شنبه ها) بتونم بیام. مصیبتها و گرفتاری های زیادی داریم که ان شاءالله اون خدای مهربونی که این مشکلات رو برای امتحانمون به وجود آورده خودشم کمکمون می کنه که حلّشون کنیم. من که نمی تونم بیام. سعیده هم دست تنهاست. برا همین سخت می شه آپ کرد. این چند وقت که عید بود و رفته بودیم ددر!

ببخشید. اجازه بدید چند لحظه...

بله. داشتم وبلاگ جناب آقای محمّد زرویی نصرآباد رو می خوندم. خدارو هزاران مرتبه شکر می کنم که استاد مسلّم طنز ایران، استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد الحمدلله سلامتی خودشونو به دست آوردن. خیلی خوشحالم. ان شاءالله همیشه سلامت باشند.

خوب می گفتم. و امّا مطلب بعدی. خدمت دوستان عزیزی که ازم خواستن مطالبی رو در مسنجر بهشون بگم. متأسّفانه من فعلاً مسنجر ندارم. حالا هر موقع نصب کردم براتون می نویسم. در ضمن، دوست عزیزی که خودتو معرّفی نکردی و برام پیام خصوصی گذاشتی، ببین عزیزم، به فرض هم که این اتّفاق افتاده باشه. خوب که چی؟ من زیاد از این بشر دل خوشی ندارم. حالا برم تحقیق کنم ببینم که ...؟! همونطورم که گفتم من مسنجر ندارم. از اینکه با این لحن باهات صحبت کردم عذر می خوام. بیشتر هم به این دلیل بود که خودتو معرّفی نکردی. من اصلاً خوشم نمیاد کسی خودشو معرّفی نکنه و یا با اسم مستعار خودشو معرّفی کنه. نوشتی یکی از دوستانت. خوب دوستای من همه شون اسم دارن.

باز هم از همگی عذر می خوام.

راستی یه دلیل دیگه ای که ما دیر به دیر آپ می کنیم اینه که بعضی از طنزپردازان محترم (با عرض پوزش) بدقول تشریف دارند. از پارسال تا حالا سه چهار نفر از این بزرگان قول دادن که فردا و یا هفته ی آینده بیوگرافیشونو بدن و هنوز نه فردا شده و نه هفته ی آینده. جا داره اینجا و در سال جدید، ابتدا از کسانی که در امر نوشتن زندگینامه ها بهمون کمک کردن تشکّر زیاد بکنیم.

جناب آقای محمّد زرویی نصرآباد، سرکار خانم رویا صدر، جناب آقای محمّد جاوید، جناب آقای ابوالقاسم صادقی و جناب آقای مهدی استاد احمد که در امر نوشتن بیوگرافی کمک شایانی بهمون کردن و می کنن و سایر عزیزانی که با همراهیشون موجب دلگرمی و قوّت قلب ما می شن و مارو برای ادامه ی مسیر تشویق می کنن(اسم نمی برم. چون می ترسم حتّی یک نفر خدا ناکرده از کی بورد بیفته و سرش بشکنه و ما هم شرمنده ی اخلاق ورزشکاریش بشیم!) خوشحالم که این وبلاگ رو فراموش نکردید و نمی کنید. ازتون خواهش می کنم که مارو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود و خیلی حرفا داشتم. ولی از ذوقم که بعد قرنی اومدم اینجا نصفش یادم رفت!

پیروز و پایدار و کامروا باشید و از نعمت ارزشمند سلامتی بهره مند.

یاعلی و خدانگهدار

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/26ساعت 23:6 توسط سعيده و زهرا |

سلام علیکم ؛

مدتی بود که طلسم شده بودیم. امان از این جادوگران! دم عیده و همه جا کار زیاده.

اینه که ما دو نفرم مجبور شدیم مثل همه شما به اندازه شونصد نفر کار کنیم.

اِ گفتیم عید. یه نفس عمیق بکشید. بوی بهارُ استشمام می کنید؟

بیدار شدن طبیعت از خواب زمستونی چقدر زیباست.

زیباتر است که آغاز این زیبایی با ولادت ناجی تمام عالم از جهل، تاج سر عالمیان،

حضرت محمد(ص) مصادف شده است.

عید باستانی نوروز بر تمام کسانی که خونه دلشونو مثه محل زندگیشون

غبارروبی کردن و کینه هارو از دلشون بیرون ریختن مبارک باشه.

برای همه شما سال پر خیر و برکت و خوبی رو آرزو می کنیم.

موقع سال تحویل دعا برای ما فراموش نشه لطفاً البته دعای خیر. . .

     نوروزتون مبارک

 

 View Full Size Image

و اما . . .

قرارمون بود این پست از آقای محمد جاوید براتون مطلب بنویسیم

تا هم شما با ایشون آشنا بشین بیشتر هم ما، پس با کمال تشکر از

ایشون شمارو دعوت می کنیم به خوندن بیوگرافی ایشون از زبون خودشون:

 

محمد جاوید

پنجاه و یک ساله این سر وامونده را به روی تنه ام یدک می کشم.

اولین جیغ بنفشم را توی شیراز زدم (آبان ۱۳۳۵) ولی توی شهر لار (استان فارس)

شیر خوردم (البته نه از نوع پاستوریزه اش)، گاگله کردم و بعد به مدرسه و دبیرستان رفتم.

از نوجوانی سرم بوی بیت و مصراع می داد (به جای قورمه سبزی).

یک چیزایی مثلاً به عنوان شعر می گفتم و مجله دختران و پسران اون موقع هم اونارو میچاپید.

یه سالی هم که رفته بودم مشهد مشدی بشم سر از دانشگاه فردوسی در آوردم(۱۳۵۳)

و شروع  کردم به جُستن دانش حالا نجور و کی بجور.

توی دوره دانشجویی ضمن اینکه سرم بوی قورمه سبزی می داد کمی تا قسمتی

 هم بوی شعر و شاعری از اون به مشام می رسید ولی هنوز نرسیده و کال بود.

یک چیزایی هم اون وقتا گفتیم که خیلی زیاد نیست و خلاصه می شد

در سر به سر استاد یا رفقا گذاشتن و یا برای یادگیری بهتر دروس سخت شعر گفتن.

عجیب بود که در دوران سربازی یا همان اجباری خودمان (۱۳۶۱) در گیر و دار حمله

بیت المقدس و رمضان صدای توپ و تانک ها نتوانست مغز مرا تکان داده و جوی باریک

شعرم را حتی تبدیل به نهری کند اما زلزله شش و چند ریشتری بم این وظیفه مهم را انجام داد.

البته مقصر تانک و توپ ها نبودند چون آن موقع حال و هوای مغز ما چیز دیگری بود.

 همان طور که گفتم اون چیزی که باعث شد مخم تکون بخوره و میزان شعر خون

 من رو بالا ببره تکون خوردن بم بود (۱۳۸۲).

باور کنید مخم مثه بم لرزید و هی ازش شعر تراوش کرد.

البته شاید اثر این زمین لرزه در به کار انداختن موتور مغزم بی ارتباط با رشته

تحصیلی ام که زمین شناسی است نبوده !! خدا می دونه این تراوشات

ادیبانه هنوز ادامه داره و تا حالا اگه چشم نخورم !! حدود ۶۵۰۰ بیت (اشعار طنز و جد)

 از آن تراویده که خوب و بدش رو نمی دونم و ما در هم می فروشیم و جدا کردنی نیست.

از بس دوستان اصرار و ما انکار کردیم که گزیده اشعارم را بچاپم بالاخره همین چند ماه

پیش اونو چاپیدم و نامش رو گذاشتم " گلستان جاوید " که حتماً عزیزان بخرند و بخوانند

که از نان شب واجب تره. این بنده طناز عضو انجمن طنز فارس و حوزه هنری شیراز هم

هستم و در حال حاضر علاوه بر سرودن اشعار جد (غیر طنز) کار طنز همه انجام می دهم

که بعضی از مطبوعات از جمله:

خبر جنوب (شیراز) - اطلاعات هفتگی (تهران) - میلاد لارستان (لار) -

عصر مردم (شیراز) - سبحان (شیراز) - ندای هرمزگان (بندرعباس) -

 مرجان جنوب (بندرعباس)  هم آن ها را می چاپند. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

  

تا شقایق هست . . .

تا شقـــایق هست ما رد می کنیم

در نظارت سعی ممتـــــد می کنیم

راه آن ها را کـــــه از مــا نیـــستنـــد

با کمـــال معــــذرت ســـد می کنیم

جای هر کس نیست کرسی های ما

پس در آن وسواس بی حد می کنیم

با نَــــخود قــــهریــــم تا روز ابـــــــــد

با خودی ها رفت و آمـــــد می کنیم

با مخــــالف اهــــل شوخی نیستیم

جان من آیا بگــــــو بــــــد می کنیم ؟

تا ســـر کاریــــــم بــــــاید کـــــار کرد

بر ورود اصــــلحاــــن اصــــرار کـــــرد

در عـــوض باید کمـــــی تا قسمتی

مابقــــی را کلــــهم انکـــار کـــــــرد

بعد هــــم با چانه و با ضــــرب و زور

"بعضیـــــا" را داخــــــل آمـــــــار کرد

راه رشــــــد بعضی از ما بهـــــتران

با تســـــاهل یک کمی همــوار کرد

باید اصـــــلح را وکـــــالت داد و بس

غیر اصـــــلح را گِـــــل دیــــــوار کرد

چون که تائیــــــدیم باید جـــــار زد

وعـــــده ها را بر در و دیــــــــوار زد

من همان هستم که شیر سیستان

گـــرز را بـــــــــر دیــــــــو لاکـــــردار زد

این شــــــعار انتخــــــابات من است

مفســــدان را باید از نــــــــــو دار زد

از برای حـــــــل و فصـــــــل مشکلات

مشـــــت را بر پــــــوز استــــــکبار زد

بعد از آن "جـــــــاوید" را نفــــرین نمود

تا که شــــــاید چـانه اش را مــــــار زد

 

پیروز و شاد و پایدار باشید

یاعلی خدانگهدار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/29ساعت 22:35 توسط سعيده و زهرا |

 

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحيم

سلام.

مطلب نخست

 

السّلام عليك يا موسي‌بن‌جعفرالكاظم.

 

ميلاد مسعود هفتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت، الگوي مسلمانان جهان، در روزي كه متعلّق است به آقا امام زمان(عج)، بر وجود مقدّس ولي عصر(عج)، ولي فقيه، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي(مدّظلّه‌العالي) و بر تمام شما عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت مبارك باد.

 

مطلب دوم

 

روز سه‌شنبه نخستين روز اسفند ماه سال هزار و سيصد و هشتاد پنج هجري شمسي، روزيه كه هرگز از يادم نمي‌ره. چون در اين روز برگ جديدي از زندگيم ورق خورد كه به زندگيم رنگ و بوي جديد و دلپذيري بخشيد كه الآن بعد از گذشت يك سال، اين تأثير بيشتر و پررنگ‌تر شده.

سال سوم هنرستان بودم و هر روز شيفت بعد از ظهر. اوّل اسفند بود و من هيجان‌زده آماده مي‌شدم كه برم تهران و به اوّلين جلسۀ كلاسهاي طنز برسم. گفته بودن كه اين كلاس توجيهيه و ممكنه ساعتش عوض بشه. منم به خيال اينكه فقط همين يه جلسه‌ست، از مدرسه اجازه گرفتم و راه افتادم. وقتي به كلاس رسيدم، تمام فكر و ذكرم اين بود كه استادي كه قراره با عقيدۀ خيلي‌ها كه مي‌گن طنز رو نمي‌شه آموزش داد، مبارزه كنه كيه؟ ناگهان مسئول كلاس گفتند: بفرماييد سر كلاس تا استادتون آقاي ختايي تشريف بيارن!

اين جمله‌رو كه شنيدم انگار دنيا رو به من دادند. باورم نمي‌شد كه اين افتخار نصيبم شده كه شاگرد استاد ختايي باشم. يعني من لياقت اين لطف بزرگ خدارو دارم؟ وقتي رفتيم سر كلاس و اين استاد عزيز فرمودند كه از اين به بعد همين ساعت و همين روز كلاس برگزار مي‌شه، تمام اون خوشي ناگهان از بين رفت و كم مونده بود كه اشكم سرازير بشه. آخه من چطور مي‌تونستم همزمان هم كرج باشم و سر كلاس مدرسه و هم تهران باشم و سر كلاس طنز استاد ختايي؟ مگه اينكه برم زير دستگاه كپي! بالاخره بعد از صحبت با استاد ختايي گرامي و مسئولين محترم هنرستان قرار بر اين شد كه من يك هفته سه‌شنبه برم مدرسه و يك هفته برم سر كلاس طنز. اينجا بود كه فهميدم در كلاس طنز، چه دوستان فداكار و چه استاد دلسوزي پيدا دارم. چون هر جلسه كه نبودم، دوستان عزيز لطف مي‌كردن و صحبتهاي استاد رو يادداشت(و يا ضبط) مي‌كردند و به من مي‌دادند. دوستاني كه بعدها تبديل به گروهي شديم به اسم سپيدار. و امّا كسي كه به من محبّت زيادي كرد، تا جايي كه بهترين دوستم شد و بدون اون دست به هيچ كاري نمي‌زنم. كسي‌ كه نوشتن وبلاگ، رفتن به مراسم شعرخواني و طنز و ...، همه و همه به كمك اين دوست عزيزم كه كسي نيست جز سعيده زركبير انجام مي‌شه.

استاد ختايي همون جلسۀ اوّل بهمون گفتند كه وقتي وارد هنر بشيد، مشكلات زيادي پيش روتون قرار مي‌گيره و هنر همه چيزتونو ازتون مي‌گيره. امّا من جدّي نگرفتم و با خودم گفتم: اين مشكلات مال اون زماناي قديمه. اون زمانا كه يه دانش‌آموز براي رفتن به مكتب بايد مسير خيلي طويلي رو پياده مي‌رفت و زندگي در حالت عادّيش سخت بود، چه برسه كه بخواي وارد هنر بشي. نه حالا كه زندگي نسبتاً راحت‌تر شده. بعدها وقتي كه مجبور شدم به خاطر كلاس طنز استاد ختايي از خيلي چيزها دل بكنم، چيزهايي كه هميشه آرزوي داشتن اونارو داشتم، فهميدم بيشتر از اون چيزي كه فكرشو مي‌كردم مي‌تونم به استاد ختايي اعتماد و اطمينان كنم و ...! در تمام مدّتي كه سر كلاس افتخار شاگردي ايشونو داشتم، چيزهاي زيادي ازشون ياد گرفتم. چيزهايي كه اگه بخوام بنويسم، مثنوي هفتاد من كاغذ مي‌شه. و هنوز هم از ايشون چيزهاي زيادي مي‌آموزم.

كلاس ما كلاس عجيب و بي‌نظيري بود. كلاسي بود كه نه هر روزش، نه هر ساعتش، نه هر دقيقه‌ش، بلكه هر ثانيه‌ش ياد گرفتن يه چيز جديد و سرشار از خاطره‌هاي خوب و بده.

خلاصه كه اين كلاس با تمام خوبيها و احياناً بديهاش، با تمام خوشيها و ناخوشيهاش و ...، در بيست و سوم مرداد ماه سال هزار و سيصد و هشتاد و شش به اتمام رسيد و بچّه‌هاي گروه سپيدار بايد از هم خداحافظي مي‌كردند. البتّه اين خداحافظي فقط خداحافظي از روزهاي سه‌شنبه و از كلاس طنز بود و سلام به شبهاي فيروزه‌اي. سلام به زير آفتاب. سلام به هفت ترانه و سلام به يك سبد ترانه.

 

گروه سپيدار، يك سالگي‌ات مبارك.

 

براي همۀ دوستان عزيزم در گروه سپيدار آرزوي موفّقيّت روزافزون مي‌كنم و اميدوارم اين گروه، مثل دونه‌هاي گندم نريزن و از هم نپاشن!

 

مطلب سوم.

 

چهارمين روز از اسفند ماه، بارون باريد. امّا هر چقدر كه نگاه مي‌كردم، ابري تو آسمون پيدا نمي‌كردم. پيش فرشته‌ها رفتم تا ازشون بپرسم چرا بارون مياد در حالي كه ابري تو آسمون نيست؟ ديدم ايني كه مي‌باره بارون نيست. فرشته‌هان ك